|
.
|
بعدا نوشت: دوستای گلم اگر وبلاگتون بعد از باز کردن یه سایت دیگه میره مانند بلاگرد و ... چون قبلا عضو بلاگرد بودیم به همین دلیل الان ویروس شده و افتاده به جون وبلاگ ها... اگر به همچین مشکلی برخوردید تو قسمت ویرایش کد قالب
مامان چیسپ باشه پسرم برات میخرم آقا یه چیپس بدید...بفرمایین. آرین:مامانی از اونا مامان جان چی؟کدوم؟ از اون؟ کوو؟ اوووون آهان... نه! الو الو انو باشه پسرم! آقا یه دونه از اونا بدین بیزحمت پسرم بفرما اومدیم خونه تو خونه داره باهاش بازی میکنه و الو الو میکنه و توشو فوت میکنه و پره توش میچرخه و پسرم ذوق میکنه مامانی مامانی ایــــــــن! الو فوت آره پسرم قشنگه دوست داری؟ آرین :میخنده بابایی بابایی این الو فوت و چند دقیقه بعد آرین میاد پیشم و میگه مامانی اوف چی پسرم چی اوف؟ آرین اشاره به دماغش مامانی اووووف نگاه میکنم به دماغش و میبینم یه نقل رو کرده تو دماغش! مامانی نهههه! بابایی میگه صبر کن الان درش میارم مامانی نه!!!! نه!! نکش بالا بابایی هم میگه نه! کاریش نداشته باش بزار الان درش میارم و میره سراغ وسایل پزشکیش من میگم چطوره دمر بزاریمش رو تخت و شما هم از پایین نگاه کن و درش بیار بابایی میگه باشه تا دمرش میزارم و سر آرین به طرف پایین "به قول آرین" توپه سر میخوره و میااااد بیرون یاد خواهرم افتادم وقتی کوچیک بود نخود رو کرده بود تو دماغش و چند ساعت بعد ما متوجه شدیم که یه چیزی تو دماغش هست و بردیمش دکتر بعد یک هفته تمرین و رفتن به دستشویی آرین به راحتی میتونه ادرارش رو کنترل بکنه یه تجربه ای دارم در مورد غذا دادن به بچه ها مینویسم شاید به دردتون بخوره از دادن غذاهای تکراری به بچه ها خودداری کنیم هر چند غذای مورد علاقه اش باشد...مثلا غذای برنج با هر نوع خورشتی به نظر من یه نوع غذا محسوب میشه و کودک میل و رغبتی نسبت بهش نشون نمیده یک روز برنج با خورشت روز بعد یه غذای نونی مثلا الویه با نون و روز بعدتر نوعی آش و ... رمان خارجی ربه کا رو خوندم و تموم شد آخر هفته برای مراسم عقد عمو بابک آرین داریم میریم تهران آخر هفته خوبی داشته باشین
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت جمعه رفتیم آبادان همون آبادان معروفه!ولی من که چیزی ندیدم صد رحمت به رود ارس خودمون یکی از بازار هاش رو رفتیم من یه گوداستر خریدم. دو سال که تو شیراز بودیم به خاطر اینکه مازیار دانشجو بود از دانشگاه غذا میگرفتیم دو تا سی دی کارتون برا آرین خریدم گربه های اشرافی وکارتون پو و تیگر که خیلی دوستشون داره مخصوصا پیشی ها رو یه سی دی نرم افزار هم خریدم به اسم اتل متل آرین خیلی دوست داره بیشتر وقتها جلوی کامپیوتر نشسته و داره اتل متل رو میبینه نرم افزاره یه محیط نقاشی هم داره که آرین با موس کمی میتونه باهاش خط خطی کنه. چند روزیه این گل پسر ما اصلا نمیتونه با پوشکش کنار بیاد کلاس ایروبیک ثبت نام کردم و جلسه اول رو رفتم دنبال کلاس نقاشی هستم ولی هنوز پیدا نکردم از دوستان اهوازی اگه کسی جایی سراغ داره ممنون میشم راهنماییم کنه ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت سلام چند وقته فکر کار کردن و شاغل شدن افتاده تو فکرم و هی مغزم رو قلقلک میده ولی نمیدونم چیکار کنم دنبال کار برم دنبال کار نرم تو فکر رفتن به کلاس نقاشی و ورزش هم هستم ولی نمیدونم موقعی که میخوام برم کلاس آرین رو چیکار کنم ارشد هم که قبول نشدم آرین بعد دوسالگی خیلی پیشرفت کرده شیر : ایش نوشابه: شمه آدامس: آداسی بادمجون:بابا جون آشغالی:آغاشی دوغ:بوق (ق رو غلیظ میگه بغل :بققل سبز:سزب بادبادک:باباکنک و چند تایی هم هست که الان حضور ذهن ندارم که بعدا اضافه میکنم. رفتم یه ست ملافه خوشگل برا تختمون چند وقتی بود برا خودم کفش اسپورت نخریده بودم. هفته پیش حوصله ام خیلی سر رفته بود و این نوشته های بالا هم مال هفته پیش هستش شب قبل پرواز با لیلی جون مامان یونا چند تا فلش کارت مهماندار هواپیما به آرین جایزه دادن خیلی خوشگل بود و آرین هم کلی باهاشون بازی میکرد ۴ روز تهران بودیم رفتیم داخل سالن ولی آرین فکرش مونده بود پیش سرسره ها جشن بر خلاف تصور من مدیر پرشین بلاگ یه عروسک خوشگل
بچه ها رو صدا کردن بالای سن و آرین هم رفت و ایستاد کنار بچه ها و آقای مجری با میکروفن به آرین گفت سلاااااام آرین:... اسمت چیه؟ آرین : ... بچم حول شده بود و هیچی نگفت آخه اونجا از همه هم کوچولو تر بود روزهای بعدی که تهران بودیم دو روزش رو رفتم پاساژ تیراژه آرین رو بردم سرزمین عجایب چند ساعتی اونجا بازی کرد و قطار (به قول خودش هوهو چی چی)سوار شدیم و کلی خوش گذشت شب ها هم که بابام میبرد با ماشین و خیابونها رو میگشتیم و آب انار و حلیم میخوردیم روز آخری که تهران بودیم من حسابی سرما خوردم البته فکر کنم قبل رفتن به تهران از مازیار بهم سرایت کرده بود آنفولانزای شدید
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت |
Disigned By :HAMRAZ