تبليغاتX

آرین ومامانی







.

نقل و نبات

بعدا نوشت:

دوستای گلم اگر وبلاگتون بعد از باز کردن یه سایت دیگه میره مانند بلاگرد و ...

چون قبلا عضو بلاگرد بودیم به همین دلیل الان ویروس شده و افتاده به جون وبلاگ ها... اگر به همچین مشکلی برخوردید تو قسمت ویرایش کد قالب کد مربوط به بلاگرد رو حذف کنید.


مامان چیسپ مامانی چیسپ

باشه پسرم برات میخرم آقا یه چیپس بدید...بفرمایین.

آرین:مامانی از اونا

مامان جان چی؟کدوم؟

از اون؟

کوو؟

اوووون

آهان...پسرم اونا بده ضرر داره

نه! الو الو انو

باشه پسرم! آقا یه دونه از اونا بدین بیزحمت

پسرم بفرما

اومدیم خونه تو خونه داره باهاش بازی میکنه و الو الو میکنه و توشو فوت میکنه و پره توش میچرخه و پسرم ذوق میکنه

مامانی مامانی ایــــــــن! الو   فوت

آره پسرم قشنگه دوست داری؟

آرین :میخنده

بابایی بابایی این  الو فوت بابایی نگاه میکنه و براش باز میکنه بله توش یه بسته کوچولو نقل هست آرین خنده کنان میگیره از بابایی و میگه توووووووووووووپ    تووووووووپ

و چند دقیقه بعد آرین میاد پیشم و میگه مامانی اوف

چی پسرم چی اوف؟

آرین اشاره به دماغش مامانی اووووف

نگاه میکنم به دماغش و میبینم یه نقل رو کرده تو دماغش!آرین چرا نقل رو کردی تو دماغت؟!

مامانی نهههه!اوووووووووف

بابایی میگه صبر کن الان درش میارم آرین تعجب کنان یه طرف وایستاده مامانی بهش میگه آرین فین کن آرین هم دماغشو میکشه بالا

مامانی نه!!!! نه!! نکش بالا! فین کن !و بهش توضیح میدم

 بابایی هم میگه نه! کاریش نداشته باش بزار الان درش میارم و میره سراغ وسایل پزشکیش

من میگم چطوره دمر بزاریمش رو تخت و شما هم از پایین  نگاه کن و درش بیار بابایی میگه باشه

تا دمرش میزارم و سر آرین به طرف پایین "به قول آرین" توپه سر میخوره و میااااد بیرون

یاد خواهرم افتادم وقتی کوچیک بود نخود رو کرده بود تو دماغش و چند ساعت بعد ما متوجه شدیم که یه چیزی تو دماغش هست و بردیمش دکتر نگو که نخود مونده بود تو دماغش و بزرگ شده بود .تازه دکتره میگفت کم مونده بوده نخوده ریشه بده...خوبه باز مال آرین نقل بود و آب میشد و سر خورد اومد بیرون وگرنه کارمون سخت میشد

بعد یک هفته تمرین و رفتن به دستشویی آرین به راحتی میتونه ادرارش رو کنترل بکنه و مواقعی که جیش داره بیاد و به ما بگه...قربونت برم پسرم که اینقدر بزرگ شدی و بلدی مواقعی که جیش داری بگی و با هم بریم دستشویی

یه تجربه ای دارم در مورد غذا دادن به بچه ها مینویسم شاید به دردتون بخوره

 از دادن غذاهای تکراری به بچه ها خودداری کنیم هر چند غذای مورد علاقه اش باشد...مثلا غذای برنج با هر نوع خورشتی به نظر من یه نوع غذا محسوب میشه و کودک میل و رغبتی نسبت بهش نشون نمیده

یک روز برنج با خورشت روز بعد یه غذای نونی مثلا الویه با نون و روز بعدتر نوعی آش و ...

رمان خارجی ربه کا رو خوندم و تموم شد کتاب خیلی خوبی بود کلی بهم حال داد.دیروز هم رفتم  رمان دزیره رو خریدم و شروع کردم...

آخر هفته برای مراسم عقد عمو بابک آرین داریم میریم تهران.آخ جوووووون عروسی و تهران و پاساژ تیراژهحلیم و هوای بارانیبرای برگشتمون بلیط قطار سبز گرفتیم و اولین تجربه سفر سه نفریمونه با قطار.

                                                  آخر هفته خوبی داشته باشین

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


آبادان

 سلام دوستای گلم خوبین؟

جمعه رفتیم آبادان همون  آبادان معروفه!ولی من که چیزی ندیدم فکر میکردیم یه شهر خیلی باکلاس و خوشگل باشه.ولی نبود بیچاره اروند رود اطرافشو با خاکریز و حصار آهنی پوشونده بودن که نکنه کسی بره دستشو بزنه به آب اطرافش محوطه ممنوعه بود و هیچکس حق نزدیک شدن بهش رو نداشت.طوری که ادم فکر میکرد رودخونه مال عراقی هاست.همون موقع یک کشتی رد میشد که قشنگ بود

     

صد رحمت به رود ارس خودمون تو جلفا خیلی قشنگه حداقل میرفتیم میشستیم کنارش و آب رو تماشا میکردیمو یه آبی به دست و صورتمون میزدیم...

یکی از بازار هاش رو رفتیم من یه گوداستر خریدم.همونی که تو ماه*واره تبلیغشو میکنه.من که عاشقش بودم وهمش میخواستم بخرم و تا حالا موفق نشده بودم که بالاخره خریدم خیلی چیز خوبیه حالا دیگه سه تایی با هم خونه رو داریم گردگیری میکنیم.خیلی حال میده

                  

دو سال که تو شیراز بودیم به خاطر اینکه مازیار دانشجو بود از دانشگاه غذا میگرفتیم و من غذا درست نمیکردم از وقتی اومدیم اهواز خودم آشپزی میکنم.خیلی حال میده هفته ای دو سه بار قورمه سبزی خوردن بساط قورمه سبزی تو یخچالمون براهه همه چیزش آماده فقط کافیه بریزی رو هم که اکثر اوقات غذا کم میارم و قورمه سبزیه میپره تو قابلمه...آرین قورمه سبزی خیلی دوست داره و خوب میخورهحالا میفهمم مامانم چرا همش قورمه سبزی درست میکرد

دو تا سی دی کارتون برا آرین خریدم گربه های اشرافی وکارتون پو و تیگر که خیلی دوستشون داره مخصوصا پیشی ها رو میشونمش جلوی تلویزیون اون پیشی ها رو میبینه منم قورمه سبزی ها رو میزارم تو دهنش...

یه سی دی نرم افزار هم خریدم به اسم اتل متل آرین خیلی دوست داره بیشتر وقتها جلوی کامپیوتر نشسته و داره اتل متل رو میبینه نرم افزاره یه محیط نقاشی هم داره که آرین با موس کمی میتونه باهاش خط خطی کنه.

    

چند روزیه این گل پسر ما اصلا نمیتونه با پوشکش کنار بیاد شلوارشو درمیاره و چسب پوشکش رو هم باز میکنه میندازه یه طرف شبها هم که پوشکش میکنم همش به پوشک اشاره میکنه و میگه درد    درد فکر کنم وقتش رسیده که پروژه رو شروع کنم البته با همکاری خودش نمیخوام زیاد بهش فشار بیارم هر وقت خودش خواست .الان خیلی وقتها جیش رو میریم حمام و براحتی بلده ولی اصل کاری رو اصلا باهاش تمرین نکردم.کم کم باید شروع کنیم که از دست پوشاک لعنتی نجات پیدا کنه

کلاس ایروبیک ثبت نام کردم و جلسه اول رو رفتم خیلی عالی بود از یکنواختی دراومدم و یکمی هم سرحال اومدم چند وقتی میشد ورزش نکرده بودم و همه بدم خسته و کوفته بود.ولی کاش به جای سالن یه فضای سبز بود و هوای مطبوع هم استنشاق میکردم.همش حین ورزش از ذهنم میگذشت.کم کم میخوام شنا هم برم

دنبال کلاس نقاشی هستم ولی هنوز پیدا نکردم از دوستان اهوازی اگه کسی جایی سراغ داره ممنون میشم راهنماییم کنه.جدیدا خیلی دلم میخواد نقاشی یاد بگیرم مخصوصا رو بوم

 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


مسافرت به تهران

سلامخوبین؟

چند وقته فکر کار کردن و شاغل شدن افتاده تو فکرم و هی مغزم رو قلقلک میده ولی نمیدونم چیکار کنم؟!.راستش موقعی که ازدواج کردم سال ۳ دانشگاه بودم که بعد فارغ التحصیلی من مازیار دانشگاه قبول شد و مجبور شدیم چند بار اسباب کشی کنیم و فرصت نشد که برم سر کاریعنی تاحالا سابقه کار ندارم و خیلی هم دوست دارم شاغل بشم که تو این مدت هم آرین خان به جمع دو نفری ما اضافه شد.و حالا که دو سالش شده تصمیم دارم یکمی تغییرات تو زندگیم بدم.ولی نمیدونم چیکار کنم؟؟؟

دنبال کار برم؟آرین رو مهد بزارم؟کار خوب تو شهر غربت از کجا گیر بیارم؟اصلا از کجا اقدام کنم؟

دنبال کار نرم ؟ و خونه بمونم (که از خانه داری زیادی هم بدم میاد) حوصله ام تو خونه سر میره

تو فکر رفتن به کلاس نقاشی و ورزش هم هستم ولی نمیدونم موقعی که میخوام برم کلاس آرین رو چیکار کنم؟آیا مهد کودکهایی هست که هر وقت بخوام (صبح و عصر)آرین رو ببرم؟ مازیار که اکثرا وقتهاش پره عصر ها هم که همش درمانگاهه صبح ها هم که دانشگاه و بیمارستان.

ارشد هم که قبول نشدم حداقل برم دانشگاه امسال هم که حوصله ندارم درس بخونم.

       

و اما آرین...

آرین بعد دوسالگی خیلی پیشرفت کرده.یهویی بزرگ شد و کلی تغییر کرد هم از لحاظ گفتاری و هم از لحاظ حرکتی تقریبا هر چی میگیم رو به خوبی تکرار میکنه. چند کلمه خودش کشف کرده و خیلی بامزه میگه.وقتی هم که درستش رو میگیم میگه نه!!

شیر : ایش

نوشابه: شمه

آدامس: آداسی

بادمجون:بابا جون

آشغالی:آغاشی

دوغ:بوق (ق رو غلیظ میگه)

بغل :بققل

سبز:سزب

بادبادک:باباکنک

و چند تایی هم هست که الان حضور ذهن ندارم که بعدا اضافه میکنم. 

رفتم یه ست ملافه خوشگل برا تختمون و یه پرده کارتونی نمو(همون دلقک ماهی) برا اتاق آرین خریدم قشنگ شدن.

چند وقتی بود برا خودم کفش اسپورت نخریده بودم.یه دونه خوشگلشو خریدم و دلی از عزا درآوردم.

هفته پیش حوصله ام خیلی سر رفته بود و این نوشته های  بالا هم مال هفته پیش هستش که یهویی تصمیم گرفتم برم تهران هم حال و هوام عوض بشه و هم جشن پرشین بلاگ رو برم و بچه های وبلاگی رو ببینم.که خیلی هاشون نتونستن بیان و ببینیمشون.

     

شب قبل پرواز با لیلی جون مامان یونا هماهنگ کردیم که پنج شنبه صبح تو فرودگاه همدیگر رو ببینیم و با هم بریم.دفعه اول بود که میدیدمشون .لیلی جونم خیلی از دیدنتون خوشحال شدم.زودتر جور کنیم همدیگر رو بیشتر ببینیم.

   

چند تا فلش کارت مهماندار هواپیما به آرین جایزه دادن خیلی خوشگل بود و آرین هم کلی باهاشون بازی میکردایندفعه آرین خان ۲سالش تموم شده بود و یه بلیط نیم بها براش خریده بودم که یه صندلی مخصوص به خودش داشت ولی همش در حال ورجه وورجه کردن بود طبق عکس زیر

     

۴ روز تهران بودیم روز اول با مامان هوچهر تو محل برگذاری جشن قرار گذاشتیم و اونجا همدیگر رو دیدیم یه پارک خوشگلی هم اونجا بود که بچه ها کلی با هم بازی کردن مخصوصا به آرین خیلی خوش گذشت.چند تا دخترهای خوشگلی بودن که بزرگتر از آرین هم بودن افتاده بود دنبال اونها و سرسره های رو با اونا بالا پایین میرفت.

       

رفتیم داخل سالن ولی آرین فکرش مونده بود پیش سرسره ها و نی نی هایی که باهاشون اونجا بازی کرده بود و دوست نداشت تو سالن بشینه.وهمش میگفت سیسیه (سرسره)

               

جشن بر خلاف تصور من خیلی ساده  و بدون هیچ موسیقی و نمایشی برای بچه ها برگزار شد.ولی در کل ایده جالبی بود برای دور هم جمع شدن و خسته نباشید میگم برای کسانی که زحمت کشیده بودن.انشالله سالهای دیگه پربارتر و بهتر برگزار بشود.خانمها الهام پاوه نژاد عزیز و بهاره رهنما هم حضور داشتن که از دیدنشون خیلی خوشحال شدیم.

 مدیر پرشین بلاگ یه عروسک خوشگل به آرین کادو دادن.دستشون درد نکنه

                    

                    

بچه ها رو صدا کردن بالای سن و آرین هم رفت و ایستاد کنار بچه ها و آقای مجری با میکروفن به آرین گفت سلاااااام

آرین:...

اسمت چیه؟

آرین : ...

بچم حول شده بود و هیچی نگفت آخه اونجا از همه هم کوچولو تر بود

                  

روزهای بعدی که تهران بودیم دو روزش رو رفتم پاساژ تیراژه من خیلی این پاساژ رو دوست دارم به کل پاساژ های تهران ترجیح میدم همه چی هست لباسهای شیک برای خودمون و بچه ها جای تفریح رستوران فست فود ... خلاصه که وقتی میرم این پاساژ خیلی بهم حال میده. و خوش میگذره

آرین رو بردم سرزمین عجایب چند ساعتی اونجا بازی کرد و قطار (به قول خودش هوهو چی چی)سوار شدیم و کلی خوش گذشت .ومامان جون هم براش یه بادکنک گازی بابا اسفنجی رو خرید آرین خیلی خوشش اومده بود و کلی تو خونه باهاش سرگرم شده بود ولی موقع اومدن به اهواز نذاشتن بادکنک رو بیاریم وآرین هم کمی گریه کردوچند تا هم وسایل از تیراژه براش خریدم از جمله کتاب موزیکال- کفش- عروسک- اندازه گیری قد ...که از کتاب خیلی خوشش اومده دکمه هاش رو فشار میده شعرهای داخل کتاب رو یه خانومه میخونهویه تعداد هم دگمه هایی داره برای صدای حیوانات و طبیعت

    

شب ها هم که بابام میبرد با ماشین و خیابونها رو میگشتیم و آب انار و حلیم میخوردیم یه حلیم فروشی هست نرسیده به میدون تجریش من عاشق حلیم های اون هستم هر دفعه میریم تهران بابام میبره اونجا ...این دفعه هم رفتیم و خوردیم آرین هم کلی خورد و بهش چسبید.بوستان پرواز تو سعادت آباد رو هم رفتیم هوا بارانی بود و سرد و دلچسب خیلی حال داد

روز آخری که تهران بودیم من حسابی سرما خوردم البته فکر کنم قبل رفتن به تهران از مازیار بهم سرایت کرده بود آنفولانزای شدید امیدوارم به آرین سرایت نکنه چون تازه مریضیش خوب شده آنفولانزا خیلی زیاد شده

                                     مواظب خودتون و نی نی های گلتون باااااااشید  

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ