|
.
|
مثل همیشه اول سلام احوال دوستای گلم خوبین؟ خوشین؟ دایی جون حمید رضا شوشتر خیلی قشنگ بود شوشتر یکی از شهر های مهم جلگه خوزستان میباشدکه از آغاز زندگی بشر در دورانهای مختلف مهد تمدن بوده بطوریکه آثار بدست آمده قدمت این شهر را به عصر پارینه سنگی میرساند. مجموعه آبشارهای شوشتر در دوران ساسانیان جهت بهره گیری از نیروی آب بهعنوان محرک آسیابهای صنعتی ساخته شده است. در این مجموعه بزرگ، ساختمان آسیابها، آبشارها، کانالها و تونلهای عظیم هدایت آب و سیکا که محلی جهت استراحت و تفریح است قابل توجه و جالب هستند. در سفر نامه مادام ژان دیولافوآ باستان شناس نامدار فرانسوی از این محوطه به عنوان بزرگترین مجموعه صنعتی پیش از انقلاب صنعتی یاد شده است. ظهر ساعت ۳ رسیدیم و تا ساعت ۸ شب اونجا بودیم و اون اطراف رو می گشتیم و عکس میگرفتیم.جاهای دیگه شهر رو هم رفتیم چون بند میزان و قدمگاه خضر نبی... چند تایی عکس از نماهای مختلف آبشارهای شوشتر براتون میزارم تا زیبایی طبیعت رو ببینید و حظ کنید از نمای ورودی و بالای تپه سبز رنگ هم خانه مرعشی بود... آرین حسابی با دایی جون تو سفر دوست شده بود و با این لحن دایی رو صدا میزد... دایی حمیــــد ولی حاضر نبود یه عکس با دایی بگیره... فردای اونروز هم خرمشهر و آبادان رو رفتیم خرمشهر واقعا زیبا بود وبعد رفتیم چند تایی از پاساژ ها رو گشتیم و خیلی خیلی خوش گذشت و اما جدیدهای آرین : آرین رفته بود سراغ ساک دایی و ژل موی دایی رو برداشته بود و دقایقی با خودش خلوت کرده بود سی دی ها یا برنامه های آموزشی انگلیسی که براش میزارم تلویزیون گاو رو نشون میده و میگه cow آرین عصبانی میشه تلویزیون مرغابی رو نشون میده و میگه duck و دوباره آرین عصبانی میشه یکی از بچه های وبلاگی یه کانالی رو معرفی کرد بهم که خیلی کانال خوبیه هم کارتونیه و هم آموزش انگلیسی حتما سرچش کنید برا بچه هاتون اسمش هم HOP هستش و یکی دیگه به اسم smile of childe اینم خیلی خوبه آرین از وقتی به حرف اومد نه گفتن رو بلد بود مامانی : آرین جیش داری؟ آرین : مامانی جیش ندارم اما دسشویی دارم!! اونروز داشتیم رد میشدیم به مناسبت دهه فجر یه بادکنک گنده گازی رو که روش نوشته شده بود دهه فجر مبارک... فرستاده بودن رو هوا و از همه جا دیده میشد تا آرین از داخل ماشین دید برگشت بهم گفت: مامانی عجب توپیه!! ۱۳ اسفند عروسی برادر شوهرمه جدیدا دلم از اون ساعتهای اسپورت صفحه گرد بند چرمی میخواد که سه تا گردی هم توشه میخوام با عیدی های امسالم بخرم ولی مازیار میگه بیا قبل عید بریم برات بخریم ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط مریم | لينک ثابت سلام دوستای گلم خوبین؟ هورااااااااا فردا دایی دایی جون آرین داره میاد اهواز دایی حمید رضا ی گل امتحانهاش تموم شده داره میاد پیشمون خیلی خوشحالیم کلی باید بریم اهواز رو بگردونیمش و کلی خوش بگذرونیم و اما یک هفته ای که پشت سر گذروندیم . کلی با آرین حال کردیم استخر رفتیم شیراز که بودیم آرین رو نمیتونستم ببرم استخر اونروزی زنگ زدم ۱۱۸ و آدرس یه استخر تو کیانپارس رو پرسیدم و زنگیدم به استخر ببخشید بچه دو ساله هم میتونم با خودم بیارم آرین : این چیه؟ تو پاساژ تو پارک جلوی تلویزیون در حال تماشای کارتون تو آشپزخونه همه و همه جا این چیه؟ آرین ذرت خیلی دوست داره هر وقت میریم بیرون میگه مامانی میخوام من: عزیزم چی میخوای آرین :ذرت میخوام براش میخرم و با اشتها میخوره که آخرش تصمیم گرفتم چند تایی کنسرو ذرت بخرم که تو خونه باشه و عصرانه تو خونه درست کنم خیلی دوست داره وقتی هم میخوره مازیار دنبالش میکنه سوپ قارچ خیلی سوپ خوبیه و پختنش هم راحت اونروز برا آرین درست کردم کلی خرد فعلهای منفی رو به خوبی و تو جاش خیلی خوب استفاده میکنه نمیخوام نمیخورم نمیام نخور نیا و خیلی چیزای دیگه جمعه بعد از ظهر رفتیم پارک دولت پارک بزرگ و خوبیه هم جای بازی داره برا بچه ها و هم بزرگه و هم ساحل رودخانه داره اهواز هم فقط همین یه جا رو داره دیگه چیکار کنیم...آرین چند وقت بود قایق ها رو میدید و میگفت بریم قایق سواری ولی من تنهایی نمیشد ببرمش به همین دلیل ایندفعه که با بابایی بودیم با هم رفتیم و سوار شدیم و رودخانه کارون رو دوری زدیم خیلی عالی بود خیلی حال داد جای دوستان خالی اونروزی رفته بودیم هایپر مارکت هدیه اونجا برا آرین از این صبحانه های کامل جنگلی خریدم که هر وقتی صبحانه برا تنوع بهش بدم اومدیم که خونه بازش کردیم ریختم تو ظرف که مقداریشو بریزم تو شیر بدم بخوره مارمولک ها رو نگاه کنین ترس نداره؟! تا یادم نرفته اینم بگم که این شیطونک ما مهر دکتری مازیار رو برمیداره و میگه مامانی مهر دارم نماز بخونم ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388 توسط مریم | لينک ثابت بالاخره بعد از ۳ روز دلهره و اظطراب پول از هوا افتاد رو زمین
سلااااااااااااااام سلااااااااااااام خوبین؟؟ پنجشنبه شب حالم خیلی گرفته شد. وتا امشب هم ادامه داره ولی امشب یه خبر خوبی هم بهمون رسید که خیلی خوشحال شدم .به همین دلیل خوابم نبرد و نصفه شب ساعت ۳ تصمیم گرفتم بیام آپ کنم چرا حالم گرفته بود به دلیل زیر پنجشنبه عصری یهویی تصمیم گرفتیم بریم چند تایی سکه بخریم که اگر خدا بخواد نزدیک عید گرون بشه و سود کنیم آقاهه گفت آقا شما که موجودی ندارین.من و مازیار هر دو با هم گفتیم :مگه میشه مجبور بودیم به آقاهه اعتماد کنیم و دست ازپا دراز تر برگردیم خونه واسه همین این چند روزه اصلا حوصله نداشتم و اعصابام قاریشمیش بود واین هست مملکت گل و بلبل ما متاسفانه جمعه عصری هوا سرد بود و باد میوزید گفتیم بریم یه دوری شهر رو بزنیم چند وقتیه دنبال دندون پزشک بودم برا درست کردن دندونام که یکی از همکارای مازیار معرفی کرد و رفتیم نگاه کرد و گفت برو کامل از همشون عکس بگیرو بیار تا شروع کنیم.
از اونجاها رد میشدیم یه مغازه بود که اسباب بازیهای فکری و کتاب و ... داشت با آرین رفتیم داخل و چند تایی کتاب و بازی فکری و مهارتی براش خریدم و بعد هم رفتیم پاساژ کارون رو گشتیم و برا گل پسر ذرت خریدم که خیلی عاشقشه و خوب میخوره خورد و خسته و کوفته برگشتیم خونه اسباب بازیهاش رو دورش جمع کرده بود و منتظر بابایی بود که بیاد و بهش نشون بده.یک کیف و دفتر نقاشی وماژیک هم براش گرفته بودم که کیف رو برداشته بود میگفت میرم مدرسه یه چیزی هم که براش خریدم خیلی خوشم اومده ولی آرین اونجوری بلد نیست باهاش کار کنه یکمی سخته ولی یکمی که کار کردم داره راه میفته اولش که نمیتونست حیوونها رو بزاره سر جاش همش میگفت نمیـــــــتونم نمیـــــــتونم دفعه قبل که تهران بودیم یه سری دی وی دی دیدم و براش خریدم ۲۷ تا دی وی دی بودن خانومه به اسم آموزش زبان انگلیسی بهمون فروخت
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388 توسط مریم | لينک ثابت |
Disigned By :HAMRAZ