تبليغاتX
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie Maternity tickers آرین ومامانی
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای گلم خوبین؟

ممنون ممنون ممنون بابت همدردی هاتون بابت مهربونیهاتون

حالم خیلی خیلی بهتره

خدا رو صد هزار بار شکر میکنم که اینجا رو دارم و میتونم حرفهای دلم رو بزنم و کلی دوستای مهربون هم دارم که تجربیاتشون و نظراتشون رو در اختیارم میزارن تا از یک حالت افسردگی به یه حالت بسیــــــــــار خوب برسم

بازم مرسی از تجربیات و نظرات با ارزشمندتون

از حالت دپرسی در اوومدم و تصمیم گرفتم بشینم و یه فکر درست حسابی بکنم و زندگی رو زیاد هم سخت نگیرم چون هر چقدر سخت بگیرمش سختتر هم میشه. و با وجود همسر مهربان و پسر گلی که دارم از زندگیم نهایت استفاده رو ببرم و کلی خوش بگذرونم.

خدایا شکرت و کمکم کن به اونی قراره برسیم منم برسم

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389 و ساعت 15:24 |
سلام دوستان عزیزم خوبین؟

ممنونم بابت تعریف و تمجید بخاطر عکسها

و شرمنده هستم به خاطر اینکه نتونستم به یه تعدادی از دوستان پسوورد بدم  مرا ببخشید

ما هم بد نیستیم فقط پسرکمان کمی بزرگ شده و حوصله اش تو خونه حسابی سر میره و من نمیدونم چیکار باید بکنم؟ خودم هم البته بیشتر از اون حوصله ام سر میره و ترجیح میدم هیچ کاری نکنم جز دراز کشیدن روی مبل و فارسی۱ تماشا کردن. و روزها را بیخود و بی جهت هدر دادن

چون هر کاری بخوام بکنم میاد میشینه تو بغلم و نمیتونم انجامش بدم و صبح تا شب هر دوتامون شده تلویزیون و کامپیوتر!!

آخه چیکار کنیم؟ جاااااااااااای تفریحی برا پسر کوچولوم نیست  حوصله اش سر میره

صبح که بیدار میشیم آرین میگه : مامانی حالا چیکار باید بوکونیم؟؟

من:نمیدونم! 

مامان میخوام بازی بوکونم!توپولوها رو برام بزار 

براش میزارم

مامان الان چیکار باید بوکونم؟

باید اینو بزنی اینو اینجوری کنی

حالا چیکار باید بوکونم؟ آخه!

من: خب بازی کن دیگه

خسته میشه و میاد سراغم کارتون بزار مامانی

چشم کدومو میخوای؟

خیسی ها رو میخوام خیسیهای ممبون (خرسی های مهربون) کارتون مورد علاقه پسرم

باشه عزیزم بیا نگاه کن !

مامان یکی دیگه بزار

من : میزنم  ام بی سی ۳  اونجا رو نگاه میکنه و بعد دوباره سراغ کامپیوتر و تا شب همین برنامه ادامه دارددلم براش میسوزه

آخه کارهای دیگه ای چون کتاب خوندن و نقاشی کشیدن چند دقیقه کوتاهی طول نمیکشه و زود تموم میشه و مجبوریم از صبح تا شب تی وی تی وی تی وی و کامپیوتر

هفته ای دو سه بار هم میبرمش پارک! یه پارک هم بیشتر نداریم پارک دولت اونقدر رفتیم که دیگه خیلی تکراری شده

روزهام الکی و تکراری داره میگذره و هیچ کار مفیدی نمیکنم و احساس خفگی بهم دست میده دنبال یه کار هستم البته یه کار درست حسابی. هدفم رو تو زندگیم گم کردم.نمیدونم اصلا برا چی دارم زندگی میکم؟ میخواد چی بشه آینده؟ خدایا یه کاری بکن  خسته ام

آرین چند روز پیش مریض شده بود و اسهال و استفراغ همراه با تب اومده بود سراغش و حسابی بیحال بود و هیچی نمیخورد

و منم محبور بودم کم کم بهش بدم تا بالا نیاره یکبار که حواسم پرت شد و داشتم زیاد میدادم اومده بهم میگه

مامانی نباید زیاد بخورم آخه استفراغ میکنم هاااا

باشه عزیزم دیگه نمیدم!!

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389 و ساعت 2:30 |
سلام دوستای گلم خوبین خوشین؟

هفته ای که گذشت هفته بسیاااااار خوبی بود و کلی شارژ شدم چند روز پیش بابا جون (بابای من)  و به قول آرین بابا جون تپلی به خاطر یه ماموریت کاری اومده بودن اهواز و من و آرین با هم رفتیم فرودگاه دنبالشون مکالمه من و آرین در راه فرودگاه:

من : آرین بابا جون داره میاد

آرین : بابا جون ؟! داااایی   خاله  مامان اووشید (خورشید)

من: اره عزیزم همون بابا جون داره میاد

آرین : بابا جون تپلــــــــــــــــــــــه!!! 

من : آره عزیزم همون بابا جون دوسش داری؟

آرین : آیههههههههه!

آرین: دایی هم میاد خاله هم میاد مامان ااوشید هم میاد باباجون تپلی هم میاد

من :نه عزیزم فقط بابا جون میاد

آرین: اخماش رفت تو هم

آرین رفت تو بغل بابا جون و کلی خوشحال بود و میخندید بابام هم دو سه تا گاگا خوشمزه از فرودگاه براش خرید و آرین هم حسابی ذوق کرده بود رسیدیم که خونه  آرین از خوشحالی از اینور خونه به اونور و از اونور به اینور در حال دویدن بود و خوشحالی میکرد از کول بابام همش بالا میرفت و پایین میومد و دست بابا حون رو میگرفت و میگفت بابا چون بیاااااااااااااااا و میبرد تو اتاقش و اسباب بازی و کتابهاش رو به بابا حون نشون میداد و اینم بگم درسته آرین خیلی خوشحال بود از دیدن بابا حون ولی بابا حون بیشتر از آرین از دیدن آرین خوشحال بود و خیلی آرین رو دوست داره و کلی با آرین بازی کرد.

امسال عید رو قسمت نشد تهران بریم و برا تبریک عید خدمت مامان بابای گلم باشیم ولی بابای نازنینم کادوهای عیدی ما رو زحمت کشیده بودن و آورده بودن اهواز و سوغاتی ازکیش برا من و بابایی و آرین  هم آورده بودن کادو گرفتن خیلی حال میده دستت درد نکنه بابا جون خوبم بابت سکه ها و سوغاتی ها

یکدست شلوار و بلوز و یک جفت کفش صندل برا آرین و یکدست تاپ و شلوارک خوشگل بازم برا آرین یک پیرهن بسیاااار ناز برا بابایی و یک شلوار جین شیک برا من دستتون درد نکنه

این همون تاپ شلواریه که مامان جون برا آرین خریده

                   

و یه چیزی که خیلی سورپرایزم کرد این بود که مامان خورشید مهربون کلی مواد فریزری (سبزی قورمه انواع حبوبات پخته شده - لوبیای پخته شده- سبزی آش - هویچ پخته شده و سرخ شده) و از هر کدوم چند بسته  وااااااااااااااااااای خیلی عالی بود کلی بهم حال داد یه چمدان پر بود از این جور چیزا ممنونم ممنونم مامان خورشید عزیزم.

واقعا درست کردن سبزی قورمه و پختن و بسته بندی حبوبات کار خیلی سختیه و وقتگیر و اگر هم تو یخچال نباشه هیچی نمیشه برا ناهار و شام درست کرد

پنجشنبه شام مهمون داشتیم دو تا خانواده از دوستای مازیار یکیشون دو تا بچه داشت بهار و علیرضا و اون یکی یه دونه بچه داشت به اسم هیربد و آرین مامان با دیدن بچه ها کلی به ذوق اومده بود و کلی با هم بازی کردن و آرین همه اسباب بازیهاش رو در اختیار دوستاش گذاشته بود ولی هر وقتی میمومد و به من میگفت :

مامانی الان من چیکار باید بکنم؟؟!! 

بچه ها با آرین کلی بازی کردن و اتاق آرین حسابی بهم ریخته بود و هر چی تو کشوها بود ریخته بودن وسط اتاق و جایی برا سوزن انداختن نبود.

منم خودم رو برا پختن شام هلاک کردم و حساااااااااااااابی خوشمزه شده بود و همه کلی تعریف و تمجید میکردن و در آخر طرز تهیه آش دوغ رو هم ازم پرسیدن و یادداشت کردن

و خبر خوش آخر اینکه مقاله مازیار عزیزم که برا آفریقای جنوبی (ژوهانسبورگ)فرستاده بود اکسپت شده و کلی خوشحالیم و زمان ارائه اش هم اواسط مرداد هستش.احتمالا منم برم البته اگه مشکلی پیش نیاد 

و یه کنگره هم تو هلند برگزاره که اواسط خرداد هستش و مدارک مازیار رو برا ویزا گرفتن ولی اگه تا حالا دیر نشده باشه میخوایم بریم دنبال ویزا برا من و آرین نمیدونم درست میشه یا نه!

و اما آرین در ۲.۵ سالگی

صبحها که از خواب بیدار میشه تا شب میگه

حالا چیکار باید بکنیم... آخه!!

هر چی میگم که جای تعجی داره میگه:    ای بابا

و جمله ای که اخیرا خیلی میگه:    حواسم نبود...خب

پ.ن: عکس آتلیه ام رو میخوام تو یه پست رمز دار بزارم فعلا حاضرش نکردم انشالله به زودی خواهم گذاشت

 

                                     سبز باشید و بهااااااااااااااااااااااااااااااری

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و یکم فروردین 1389 و ساعت 11:21 |

بعدانوشت:۱۳ بدر

و اما جزیره قشم ...

از بندر پل با کشتی وارد بندر لافت قشم شدیم جریزه بسیااااااااااااار شلوع بود مملو از مسافران نوروزی از اقصی نقاط کشور و ۵۰ کیلومتری تو راه بودیم تا رسیدیم به قشم

              

قشم مثل کیش زیبا و تمیز نبود ولی به نظر من برای یکبار رفتن بد نبود. بعد از کمی استراحت در هتل مراکز خرید را که نزدیک هتل بود رفتیم اول پاساژ ستاره قشم را رفتیم با وجود آرین گشتن داخل پاساژ برایم سخت بود مخصوصا که پاساژ بسیار شلوغ بود و هوای مطبوعی نداشت.

         

 و مغازه هاش اصلا به درد بخور نبودن به قول ترکها کتی(katti) بازار بود. و جنسهای بنجول زیاد بود. و اکثرا همه چی تقلبی بود و نتونستم ادکلن و لوازم آرایش خوب گیر بیارم. من که خدای پاساژ گردی هستم همون روز اول که مثلا بهترین پاساژ قشم رو رفته بودیم تو ذوقم خورد و آنچنان خریدی برای خودم و مازیار و آرین نکردم و چند تایی برای خونه چیز میز خریدم مثلا چادر مسافرتی گاز مسافرتی و چندتایی وسایل آشپزخونه. و  اسکیت برا آرین

                     

از فرداش بیشتر جاهای تفریحی رو رفتیم چون ساحل سیمین (طلایی) - جنگل های حرا - کشتی تفریحی - غار خربس - جرایز ناز -  

ساحل تفریحی اش هم آنچنان تعریفی نداشت زیر اندازمون رو کنار دریا پهن کردیم و رفتیم تو آب. نوشین جون یه قایق بادی خریده بود که بادش کردیم و رفتیم قایق سواری آبتنی و قایق سواریش به من خیلی حال داد مخصوصا که آبش خیلی تمیز بود کلی با مازیار و نوشین و مامان شهین و بابا جون شنا کردیم

ولی آرین زیاد تو آب نموند و گفت سرده مامانی و مجبور شدم حوله بپوشونمش که کنار ساحل بشینه و شن بازی بکنه. و چون ضد آفتاب یادم رفت بزنیم کلی هر سه تامون سیاه شدیم و الان هم دستها و بدنمون پوسته پوسته شده

                     

جنگل های حرا و جزایر ناز بسیاااااااار جاهای خوب و زیبایی بودند و کلی به من حال داد جزیره ناز جزیره ای بود که با جزر و مد دریا پیدا و پنهان میشد. و اون مدتی که ما آنجا بودیم به راحتی توانستیم از خشکی داخل جزیره برویم . در موقع برگشت قسمتهایی از خشکی داخل آب رفته بود که ما مجبور شدیم از داخل آب رد شویم.

 

      

 جنگل های حرا هم تقریبا شبیه مرداب انزلی بود ولی زیباتر از آنجا سوار قایق شدیم و جنگلهای داخل آب را تماشا میکردیم که در طول شبانه روز دوبار درختهای آن بر اثر جزر و مد آب دریا زیر آب میروند

        

شتر سواری و ماشین کوهستان را در سواحل جزایر ناز سوار شدیم و به خاطرات سفرمان افزوده شد.

 

 بابا جون و مامان شهین و نوشین جون با هواپیما برگشتن تهران و ما سه تایی با ماشین خودمون ایندفعه از مسیر بندر عباس شیراز برگشتیم اهواز

          

بندر عباس هم شهر زیبایی بود ویکشب آنجا ماندیم و در راه رفتن به شیراز به یک شهری به اسم جنت شهر رسیدیم که شهری بسیااااااااااااااااااااااااار خوشبو بود و مست بوی بهار نارنج شده بودیم. و یاد شیراز و خاطرات چند وقت پیش افتاده بودیم

            

                                                 


بعدا نوشت: ۱۳بدر

من عاشق وسایل مسافرت هستم چون چادر گاز صندلی سایبان و ... حتی حاضرم وقتی یه ماشین خوشگل در آینده خریدیم باهاش اروپا گردی بریم و هر جا رسیدیم چادرمون رو باز کنیم و رو گازمون چایی دم کنیم و بخوریم خیلی حال میده مگه نه؟!

و چند تایی از این وسایل رو هم از قشم خریدیم و قسمتی از ۱۳ بدر را داخل چادرمون در یکی از پارکهای اطراف خونمون سپری کردیمو روی گازمون چایی دم کردیم و خیلی خوش گذشت

    

یادم رفته بود بگم یه هواپیما خریدم برا آرین از اونایی که تا ارتفاع زیاد پرواز میکنه و کنترل داره و کنترل کردنش هم خیلی سخته  و بعد خرید دیدم روش نوشته   +۱۴ و اینجوری شد که شد مال خودمون یعنی مال من و مازیار پرواز باهاش خیلی حال میده 

آرین با کمک من کلی اسکیت بازی کرد و خوشش اومد و تصمیم گرفتم که تابستون کلاس اسکیت بزارمشمن و مازیار تو خرید اسباب بازی برا آرین عدم تفاهم داریم و مازیار میگه بچه باید خودش یه اسباب بازی بخواد تا براش بخریم نه اینکه چند سال زودتر از سنش براش بخریم!!یه آپ باید در موردش بنویسم و نظرات دوستانم رو هم بدونم

                                     

                                            سبز و بهاری باااااااااااااااااااااااشید

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه سیزدهم فروردین 1389 و ساعت 22:0 |
سلام دوستان گلم خوبین؟

سال ۸۸ هم با همه خوبی ها و بدیهاش تموم شد و سال ۸۹ از راه رسید سال نو رو خدمت همه دوستای گلم تبریک میگویم امیدوارم سال ۸۹ که سال ببر هستش سال خوب و پر برکتی همراه با عشق باشه برا هممون

                

دلم حسابی برا وبلاگهاتون و وبلاگ خودم تنگ شده بود خوشحالم که الان صحیح و سالم رسیدم خونم و دارم مینویسم تعطیلات ما هم در یه چشم بهم زدنی تموم شد.خیلی خوش گذشت و سعادتی شد  به همراه خانواده شوهرمبا یک ماشین رفتیم قشم

سال تحویل رو خونه بودیمهفت سین تپلی به قول پریسا جون چیده بودیم و منم غذا برای شام سبزی پلو با ماهی درست کرده بودم. سال تحویل شد روبوسی و تبریک عید به همدیگه و کادو دادن و کادو گرفتن خیلی به آرین و ما حال داد آرین هم با تک تک اعضای خانواده روبوسی کرد و کلی خوشحال بود و از این طرف به آنطرف میپرید و خوشحالی میکرد. با دیدن ماهی و سبزه و سفره هفت سین به وجد اومده بود و همه چیز رو به خوبی میفهمید

              

فردای آنروز مسافرتمون رو آغاز کردیم مازیار زحمت وسایلها رو کشید و چیدشون تو ماشین و راه افتادیم صبحانه را تو راه کنار رودخانه جراحی خوردیم و ناهار رو بندر دیلم بودیم و شب رسیدیم بوشهر  یه سر هم بندر گناوه رفتیم و کمی خرید کردیم و من برا آرین حباب ساز باطری دار خریدم کلی باهاش تو طول سفر حال کرد

 مازیار سربازی ش رو نیروی هوایی بوشهر بود و داشتیم از کنار نیروی هوایی رد میشدیم که دیدیم تابلو زدن محل اسکان مسافران نوروزی رفتیم و سوال کردیم فهمیدیم که محل اسکان مازیار اینا تو دوران سربازی شده هتلی به اسم استقلال.

هتل مورد نظر چند تا اتاق یک طبقه به شکل ویلایی کنار هم داشت اجاره کردیم و شب اونجا بودیم و مازیار یاد دوران سربازیش افتاده بود (البته اینم بگم که ستوان ۱ بود)که میگفت یکی از این اتاق ها خونه ما بود که یکسال و اندی اونجا بوده... شب یه اتفاقاتی افتاد که به خاطر طولانی شدن پست میزارم برای بعد که بنویسمش

بوشهر اونروز بسیار سرد و هوای بادی داشت و کلی هم مسافر که تو پارک ها داخل چادر هایشان اتراق کرده بودند. پلاک ماشینها گویای این بود که از اقصی نقاط کشورمون هموطنانمون به جنوب مسافرت کرده بودن اعم از تبریز اصفهان شیراز مشهد و تهران و ... و خیلی با حال بود

فردای آنروز راه افتادیم به طرف بندر لنگه که با توجه به برنامه ریزیمون شب اونجا باشیم از شهرها و بندرهای زیادی رد شدیم عسلویه رو هم دیدیم و ناهار را آنجا خوردیم. و از جاده ساحلی بندر گنگان عبور کردیم جاده ای زیبا چسبیده به خلیج فارس

عالی بود کنار ساحل پیاده شدیم و کنار دریا مازیار کلی جانوران دریایی به آرین نشون داد از جمله انواع خرچنگ هااا   صدفهایی که زنده بودن و راه میرفتن  و ماهی و چند نوع دیگه. سنگهای کنار ساحل رو که بلند میکردیم انواع جانوران با تعداد زیاد زیر سنگ بودن

                 

سومین روز که شبش تو قشم اتاق رزور کرده بودیم راه افتادیم به طرف بندر خمیر و از اونجا بندر پل و قشم که ۱۵۰ کیلومتر در کل از بندرلنگه فاصله داشتیم نزدیک های ظهر رسیدیم بندر پل و به طرف بندرگاه حرکت کردیم نرسیده به کشتی ها با یک صف بسیاااااااااااااااار طولانی از ماشینها روبرو شدیم و چند ساعتی اونجا تو صف بودیم تا که نوبتمون شد و ۱۲۰۰۰ تومان دادیم و با ماشین وارد کشتی شدیم

حدودا ۵۰ تایی ماشین تو هر کشتی جا میشد.از ماشین پیاده شدیم و خلیج فارس رو تو عرشه کشتی تماشا کردیم خیلی قشنگ بود نیم ساعتی تو راه بودیم تا که به قشم رسیدیم و ۵۰ کیلومتر تا خود قشم تو جاده های جزیره قشم رانندگی کردیم و حدودای ساعت ۶ رسیدیم هتل... هتل آپارتمان سناتور قشم

ادامه سفرنامه قشم رو تو پست بعدی مینویسم

پ.ن۱: عکسهای این پست جاده ساحلی بندر کنگان و کشتی ماشین بر به قشم میباشد

پ.ن۲:عکسهای آتلیه عروسی عمو بابک و سفره هفت سین رو تو پست بعدی خواهم گذاشت

                                                       عیدتون مبارک سبز و بهاااااااااااااااااری باشید    

                                                             

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 و ساعت 4:16 |